آسمونی

آسمونی

*******
آسمونی

آسمونی

*******

روزه

صدای اذان از مناره مسجد به گوش می رسید . با بی حالی از لای پتو بیرون اومد . یه آبی به دست و صورتش زد و برگشت توی اتاقش . اون هیتری رو که یادگار دوران دانشجوییش بود زد به برق . یه ماهیتابه رنگ و رو رفته از توی ظرفا برداشت و روی هیتر گذاشت . از ته مونده قوطی ، یه قاشق روغن به بدبختی در آورد و انداخت توی ماهیتابه . اون دوتا تخم مرغی که از دیروز براش مونده بود توی ماهتابه شکست . سفره رو پهن کرد . یه نصفه نون خشک از پریروز توش مونده بود . هیتر رو از برق در آورد . ماهیتابه رو روی یه تکه نون خشک گذاشت تا پلاستیک سیاهی که بهش میگفت سفره نسوزه . یه لقمه نون جدا کرد . زد توی ماهیتابه . گفت : اللهم لک صمت و علی رزقک افترت و علیک توکلت ....

معاوضه!

یک چتر در یک روز بارانی
یک پالتوی پشمی گرم در یک روز سرد زمستان
یک صندلی خالی در یک اتوبوس شلوغ
یک شام مفصل بعد از یک روز تمام گرسنگی
یک لیوان آب خنک در یک روز گرم و سوزان
یک خواب راحت پس از یک هفته کار سخت
یک نگاه تو را به همه اینها نمی دهم

انتظار

به امید فردا
که تو را خواهم دید
منتظر می مانم
تا بباری پس از این
و مرا خیس تماشای نگاهت سازی
تا بدانسان که فراموش کنم
جای دیدار تو در جایگه پنجره ها خالی بود ...

همه ی دلخوشی ام

کلبه ای که بتوانم
زیر سقفش آرام گیرم
فرشته ای که دوستم داشته باشد
و خدایی که آزارم ندهد
اینها همه چیزی است که از زندگی می خواهم...